درباره وبلاگ

برای عشق!!!!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
به دنبال چه می گردم در این ویران شب تاریک؟
در این تاریکی مطلق و این ویرانی نزدیک؟
به دنبال سرابی پرزخالی های مواجم
پی افکار پوچ بند به تاری همچو مو باریک
گمانم چشم را باید در این دنیا به کوری زد
نیندیشید و همرنگ همه لبخند زوری زد
همه محکوم و بازنده بدون منطق و علت
دو لب را بی سخن بربست و آهنگ صبوری زد
بگو ای بغض سرد من چه میخواهی چه میگویی؟
در این متروکه های باور پیرم به دنبال چه میجویی؟
همیشه در قفس اندیشه این حکم تمام ماست
بدان راه حیاتت را به سوی مرگ می پویی
بگو ای قلب من آهنگ تو صد پاره پاره
بگو ای دست من از تلخی این واژه های بی اشاره
دگر بس کن تپش تا کی نوشتن پرسه گونه؟
دوباره شب دوباره وهم و تاریکی دوباره...
نوشته شده توسط شیوا در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت
وقتی هجوم هراس به تسکین شب های تیره ام شتافت
ودر گردباد سایه های شبح وار احجام انسان نام
چشم هایم را با نیروی تمام عصیان گر ها بر هم که فشردم
و روانداز بی تفاوتی به عبور بی تفاوت همان احجام از دیوار های خانه ی فقر را
بر سر که کشیدم
در دلم تنها امید سر زدن تو بود
ای عشق...
نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت
دیشب پشت پنجره ی باران زده گریستم
و نگریستم از آن به فرسودگی زاغی پیر
تیرگی و پیری اش مرا به یاد من آورد
باورم شد پیرم ولی افسوس خیلی دیر
سیل باران به شیشه می زد و من غرق در خیال خود اما
صورت و دوش من تر شد من نادان بیخبر بودم
فکر رنجهای ممتد و بی امان بودم
روزگاری شاخه ای پر بار حال اما بی ثمر بودم
ناگهان باری گران بر دوشم احساس کردم
تا به خود آمدم تو رفته بودی
با دو چشم تر از آغوشی ستمگر
سراغ آفتاب پشت ابر را گرفته بودی
آن پنجره چشمان تو بود
تو روبروی من بودی و عاشقم
حال رفتی با دو چشم تر از آغوشی ستمگر
من خواب زده اما باز عاشقم عاشقم
نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت
هر تار گیسوی رها شده در بادت
راهی ست که سراسر بوی عشق می دهد
می خواهم گیسوانت بلند باشد
تا به آغوشت که می کشم
تمام تنم مسافر شود...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
از شهد محبت پر کن جام نیازم را
معقول بگردان زان تکبیر نمازم را
جسمم من و بی جانم جانم بده جانا
اینک به نگاهی گرم بگشای تو رازم را
رویا و صبا را نیست حتی خبری از تو
شب ها و سحر یکسان این عمر درازم را
مکتوب شده بر عمر بی حاصلی و پوچی
خوبم تو بیا بر بند این دفتر بازم را
عمری به صدا طی شد اصوات اعورانه !
اینک به تو می بخشم خاموشی سازم را
نوشته شده توسط شیوا در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت
وقتی که دل هوای چشم تو دارد
وقتی که دیده سو برای چشم تو دارد
نه دیگر سجده به پای عشق نتوان کرد
که عشق هم سر به پای چشم تو دارد
نوشته شده توسط شیوا در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت
اي واي که يار من از اقوام جفا شد در شهر وفا خوب من انگشت نما شد
سرگشته ي پيمودن صبرش ز فراغش آگه شدم و ليک ندانم که چرا شد؟
با آن همه احياي شبان دور دي ماه با من همه اين بود چرا شد و کجا شد؟
فارغ ز رقيبي قدح عشرتم افزون افسوس که آن شهد مصفا به تنم رنج فزا شد
خوش باوريم سادگي ام را بشکست او توجيه! مقصر نبد ،او تير قضا شد!
در شهر نماند کس دگر عهد نگهدار در شوق وصال تو دلم اهل وفا شد
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت
بسيار بگشت اشک ز مژگان در هجران رخت رود روانه
بسيار که ديوانه دلم خنده ي معقول تو را کرد بهانه
بسيار شنيدم که تو را نيست وفايي به نگاري
گشته ام دهکده ي خاطره ها را پي تو خانه به خانه
تو بوسه ي جانبخش لبت را به که دادي؟
ديدم به لب سرد جدايي ز لبت بود نشانه!
زيبا صفتي ليک چو بلبل بر هر گل بسرايي و نداني
کين غنچه ي تنها بودش مرگ و عدم در آستانه
در هزار و يک شب اميد وصلت بي خبر بودم و مست
غافل از انکه هزارش خواب و رويا بود و افسانه...
نوشته شده توسط شیوا در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
براي دو چشم فريبايت دوباره دلتنگم
به ياد گل روي زيبايت دوباره دلتنگم
دوباره دلتنگم و تنگ روزگارم از دلتنگي
براي لبهاي غزل خوان شيوايت دوباره دلتنگم
دلم ميکشد هر دوم به سوي رويايي
خيالي خوابي فسوني جهان زيبايي
درش پژواک افکارم نگاه دره وار توست
هراسي هيبتي قعر نگاه پر ز معنايي
تو را يعني خبر از الفت من با شقايق نيست؟
دلت آگه ز آهنگ عبور اين دقايق نيست؟
عبور ثانيه يعني ميان من و تو يک فاصله افزون
نگاهت خسته از اصرار بر رد حقايق نيست؟

نوشته شده توسط شیوا در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت
به سردی زمستان است نو بهار من
نشکفته هیچ گلی به شوره زار من
از تپش و تابش ایستاد چشمه ی آفتاب
نگرفت هیچ سراغ از دل بی قرار من
گذرکرد بی گذاردن راه گریزی برای من
از آن رهگذر نماند جز خاطره چیزی برای من
چشمان او گویی مهاجران ابدی بودند
از آن کاروان بر جا سوز غم انگیزی برای من
نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
خوب من ببین
چگونه مرگ این چنین لطیف
شب های مرا می نوازد
به آهنگی موزون
آن چنان که مدهوش فراموش میکنم
یک شب دیگر هم بی تو سر شد
افسوس!پاشنه های خیال من کوتاهند
و سرک کشیدن هایم عبث
اما تو گویی
فراسوی قله امروز را می بینی
به آن فکر بلند
به من بگو ای خوب
که فردا شب میشود...؟
نوشته شده توسط شیوا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:22 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
برای دل سپردن بهانه دارم امشب
بیا که سیل اشکی روانه دارم امشب
برای چشمهایت به راه چشم دارم
برای باورتو نشانه دارم امشب
بیا به شانه هایت نیاز دارم امشب
بیا که لحن عشقی فراز دارم امشب
بیا که با تو صداها نگفته راز دارم
نگو که غم نداری که باز دارم امشب!
بیا سپیده امروز به چشم من نیامد
بیا گزند در شب به خشم من نیامد
بیا که روز و شب ها به سان خار و خاکند
نگو که عشق خارا به یشم من نیامد
نوشته شده توسط شیوا در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
من دخمه ای تاریک و نمورم
که در آن
حرفهای عاشقانه
احساسات عاشقانه
افکار عاشقانه
زاده می شود
و بی ریشه تکثیر می گردد
من زندانی تنگم با سقفی بلند
که نزدیکی هایش پنجره ایست
بستر سیاه یک ستاره
که شبها گاه با ماه همخواب میشود
من زندانی ام که زندانی و زندان بانش منم
و من
به موجب ماده ی مجهول تبصره ی ابهام
ستاره نیستم

نوشته شده توسط شیوا در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت
سایت رسمی آموزشگاه موسیقی هزاردستان
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 0:38 موضوع | لینک ثابت
گاه دلم میگیرد و تو می پرسی چرا؟
و من تهی از پاسخ های سرشار به ناچار میگویم
بی دلیل است ...نمی دانم!
گاهی لا به لای پیامک های لجبار طنزآلودمان
من
شعر میگویم و در حال
به شیواترین لحن
در گوش تو می خوانمش
و تو پاسخ میدهی:
هنگام رانندگی نباید پیامک فرستاد!!!
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت
تو بیا تا بهر تو این نغمه را بر تن کنم
با نخ رویا برایت شعر پیراهن کنم
جامه مان عشق خانه مان آغوش یکدیگر شود
تو بپوشم من لباس از عطر تو دامن کنم
من نیازم ناز و تو حیران این راز مدام
تا تو حیرانی و هستی گردد این ناز مدام
در جهان قلب های سنگی و چشمان سنگی چه گناه
گر دلی دمساز با نازم ز آغاز مدام
جان من آخر کجا بی من سفر کردی بگو
از من و از عشق سوزانم گذر کردی بگو
من همه دارائی ام این قلب عاشق بود و بس
این درخت سبز را بی بار و بر کردی بگو
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
برای دیدن حالم به چشمم بنگر
میدهی از ژاله بالم به چشمم بنگر
تا ببینم شبنم چشمان خود در نرگست
دیگر از غم ها نمی نالم به چشمم بنگر
من دلم تنهاست دستم را بگیر
بینوا دلتنگ گرماست دستم را بگیر
تا همیشه دست من در دست غمهاست ولی
دست تو سوای غمهاست دستم را بگیر
بنگر رد پای درد را بر لب من مرا ببوس
نیست بی بوسه ی تو رنگی برای شب من مرا ببوس
خسته از سردی زندان سکوتم , لبم آتش بزن
جادوی بوسه ی تو داروست برای تب من مرا ببوس
خسته ام ز خستگی تو در آغوشم گیر
می گشایم دست با آهستگی تو در آغوشم گیر
من جهانم گوشه ی آن بازوان امن توست
نیست باکم هیچ از دلبستگی تو در آغوشم گیر
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
روزی سخن بزرگی را به جای جوک های پوچ و یاوه گویی های مرسوم برای دوستی فرستادم و او در پاسخ آن گفت :یارو را جو گرفته نوشتهی زیر که بعید میدانم کمتر کسی آن را بخواند نقدی است بر عادت اشتباه دیگران در ارسال مسیج هایی که مخرب عفت جامعه هستند!!!
اندر احوالات جو گرفتگي
گمان نمي برم نقل جملات قصار ارتباط معقول و منطقي با پديده ي خانمان سوز جو گرفتگي داشته باشد نه در منظق فلاسفه ي يونان باستان و نه در نزد فلاسفه ي بزرگ قرن معاصر بزرگاني نظير اينجانب!!اما به هر صورت و بنا بر ضرورت حال جهت شناختن دو بعد اصلي اين مسيج و عواقب و پيامد هاي آن و بر حسب کباده ي فلسفه کشيدن مدام نويسنده لازم مي دانم مختصر شرحي درباره ي نقل سخنان قصار و گهر باري که گذشتگان گفته اند با آب طلا بايد نوشتن و بر سر ديوار کوفتن نيز حول پديده ي شوم جو گرفتگي که به تعبيري دو قطب متضاد يک آهنربايند بدهم.اندر احوالات جو گرفتگي يا همان اتمسفريسم سخن بسيار برده شده است چرا که تمامي مغزهاي موريانه زده اين دنيا متفق القولند که از آغاز آفرينش آدم و حوا تا امروز چيزي بدتر و کريه تر از جو گرفتگي خلق نشده است هر چند جدل هاي بيشمار اندر زواياي متعدده اين به نوعي بلاي اسماني پيش آمده و بزرگان را به پلنگيدن و دست به گریبان شدن با يکديگرسوق داده افسوس حقير خود را از پلنگان نمي داند اگر نه ببر بيان به تن مي کرد و بر رخش قلم سوار و فرياد مي زد آهاي پلنگان جو گرفتگي چنين است که من مي گويم .اما در برابر اين هياکل مغز نخودي چنين اقدام متحورانه اي مشابه فرو کردن نخي اندر سوزن به تاريکي است و اصولا" نخ و سوزن هم از ازل جدال بي پاياني را داشته اند و در اين راستا نيز تلاش هاي شبانه روزي هيچک از فلاسفه جهت برقراري صلح و ريش سفيدي به بار ننشست که ننشست !
گفته اند اولين لباسي که دوخته شد لباس همان پادشاهي بود که پس از ملبس شدن هنگامي که با جلال و جبروت در نظر عامه پديدار گشت احدي نماند که صداي قهقهه اش به آسمان نرود_لابد مستحضريد کدام پادشاه را مي گويم اين نقل از نقول!!! متواتر است و اندک شکي در آن به مثابه کفر و بي ديني است_ باري پس از دوخته شدن لباس عرياني جناب شاه جدال نخ و سوزن نيز سر گرفت يکي مي گفت من لباس را دوختم و ديگري اين هنر را به خود مي بست و هنوز هم پس از گذشت سنوات متوالي و متمادي بر ما روشن نگرديد کدام بزرگ لباس را دوخت! لذا اينجانب ترجيحا" براي حفاظت خود از حمله ي اغيار
اجالتا" از نقش رستم به در آمده و پچ پچ کنان بر روي همين کاغذ تئوري هاي خود را پيرامون اتمسفريسم خواهم نگاشت.اولا" از بديهيات است که اتمسفريسم بد است !!!حتي پليد تر از کمونيسم و فاشيسم و نازيسم و ثانيا" از جهاتي شباهت خفيف با سوراليسم دارد چرا که هر دو از عالم واقع به دورند و هر دو در رويا البته جو گرفتگي به مقتضاي شرايط قرن بيست و يک نظير هر پديده ي اين قرن داراي انواع شاخه ها و انشعابات بسيار است که به عادت معمول ذکر تمام آنها در اين مقال نمي گنجد هر چند با التفاتات و توجهات خاص قلم و اين برگه ي بخت برگشته امکان يک ساختار شکني عظيم چندان هم بعيد نيست رنسانسي در نگارش .بعيد هم نيست شايد اين چنين اسم ما همرده لئوناردو داوينچي و ميکل آنج به عنوان يکي از عوامل اصلي رنسانس 2 !!!چيزي در مايه هاي هري پاتر 2!!!!در تاريخ ثبت و سبب افتخار و مباهاتمان گردد.بنابر اين مي توان گفت که جزئيات اندر احوالات جو گرفتگي تماما" به همراه جزئيات جزئي اش در اين مقال مي گنجد.اصلا" هيچ بعيد نيست اين لئوناردو و بروبچه ها را هم جو گرفته و وادارشان ساخته به چنين اقداماتي دست بزنند و احتمالا" رسم لبخند يک زن به قصد سر کار گذاشتن انبوه جمعيت براي کشف راز آن بايد نوعي جو گرفتگي باشد و گرنه انسان چرا بايد چنين کاري بکند و ملت را از کار و زندگي بياندازد؟!!!
شايد در اين جاست که ادب و منطق حکم مي کند که سخن راندن حول ندانسته ها را پرهيز کرده و بگوييم:لا ادري! هر چه بيشتر در مخيله ي خويش کنکاش ميکنم و غار معلومات را پيمايش مطمئن مي شوم رابطه اي عميق و تنگاتنگ في ما بين گوينده ي سخنان بزرگان و خود اين سخن وجود دارد عقل و منطق و فلسفه و هنر و عرفان و فيزيک و رياضي حکم مي کند (اگر نقل سخني دال بر جو گرفتگي باشد آنگاه خود اين سخنان بي شک خود جو است)! و اين هم يکي از قضاياي اثبات شده اي ايست که کمترين کسي به خود جرئت مي دهد لباس غواصي بر تن کند و به بحر آن برود!چيزي شبيه 2*2=4 و قضاياي فيثاغورث و يا حمار گمان مي برم در بيان جو يا همان سخني از طريق مسيج بر عوارض مخرب آن افزوده و دو چندان ميکند و در هنگامه اي به دست گيرنده مي رسد که تمامي نيروهاي بالقوه اش بالفعل گشته و بد تر از هر ويروس و باکتري آماده ي تخريب گري است!اين جاست که بايد پاي اطبا را به اتمسفريسم گشوده تا مقايسه اي ما بين عوارض زيان بار اصلي و جانبي جو و ويروسي نظير جنون گاوي انجام بفرمايند.هر چند پيش فرض ما با توجه به شواهد مشهود چنين است: جو از جنون گاوي هم بد تراست.و لذا گيرنده مسيج ناگهان با موجي از جو مواجه ميشود که به دور افکارش حلقه زده و سبب جو گرفتگي او نيز مي شودکه با توجه مطالب فوق الذکر لازم به ذکر نيست که اين جو گرفتگي بسيار خطرناک تر و شدید تر از جوگرفتگي ارسال کننده ي مسيج است .انگاري دو درب قابلمه نه بلکه ديگ را در گوش گيرنده ي از همه جا بي خبر بکوبيم! البته گفتني است ممکن است اثر اين
جو گرفتگي ماه ها بعد خود را نشان دهد اما طي مدت نهفتگي بيکار نمانده بلکه تنها سرکوب گشته و مطابق نظريات زيگموند فرويد به نا خودآگاه فرد گيرنده رانده شده و علت اصلي منرها و نيز رويا ها و کابوس هاي وي مي گردد اما در پاره اي از موارد نادر يک به صد پس از مدت مديدي دوباره بروز مي کند و فرد گيرنده آن را بر نخواهد تافت آن جاست که چنين جمله اي را بر زبان خواهد راند:فرستنده را جو گرفته!!!
هر چند فرصت ساختار شکني و مبارزه ي دست از جان شسته با قرون وسطي به دستمان نيامد اما باري توانستيم به حد وسع خود به برخي از جنبه هاي جامعه شناختي روان شناختي تاريخ و فلسفه و منطق و حسابداري جوگرفتگي بپردازيم.اميد است راه مبارزه با اتمسفريسم هيچگاه بي رهرو نمانده و هر روز شاهد مقالات و کتب متعدده در اين باب باشيم.لازم به ذکر است سازمان يونسکو روز 8 مرداد را روز جهاني مبارزه با جوگرفتگي اعلام خوهد کرد شايد!!! به اميد پيروزي نهايي تمام جو ستيزان....
نوشته شده توسط شیوا در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت
گفتم هرگز تنها مگذارم تو گفتي هرگز
روز بعد اما معني تنهایي و هرگز فراموشت شد
قلب من هر روز ÷ر مي شد ز عشقي کاغذي
گوش من آکنده از حباب هايي که در آن
حرف هاي عاشقانه حبس بود
هرزه ميگشت و به روي قلب هاي ساده چون من مينشيت
و آهسته در گوشش ميخواند
هرگز تنهايت نخواهم گذاشت!!!
نوشته شده توسط شیوا در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت
فارق از عشق دلم گلدان بی گل گشته است
بی جوششش چشمان من ساقی بی مل گشته است
نیست دگر جانی به تن تن گشته زندانبان من
زاغ سیه بی رنگ عشق معشوق بلبل گشته است
من میدهم جان پای عشق جانم مبادا بی رخش
سرها فدای ملک او ملک جمیل و فرخش
پل میزند بر هجرها مرهم نهد بر زجرها
شاه سیاه دل من مات سپید تک رخش
در موسم آغوش و می من بی برم چون سال ها
منحوس گشته حال من با آن مبارک فال ها
حاصل نشد مجهول عمر با این همه معلوم ها
تقدیر خاموشی ست این تعبیر قیل و قال ها
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت

کاش میشد در موج تمنا دستهایم را به تکیه گاه حرم لبهایت بیاوزم
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت
ادم ها در آن قهقه ها در دلتان
ياد آن قطره ي تنها که در گوشه ي چشم ابديت
از ترس ثانيه ي بعد به خود مي لرزيد
آيا بوديد؟
آدم ها در آن غوطه وري در بحر زرين زر و سيم و فلز
در چشمان مسخ شده تان ايا به ياد
احساسي که در کنج دلي از بيم کژخندهاي
تلختان ÷نهان شده ÷وسيده بود بودید؟
آيا در آن مستي تان از شوق بهار
ياد آن زخمي که شلاق زمستان مستي او را نيستي کرد
هم بوديد؟
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:28 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
بیا تا پا به پای ماه و کوکب برای مرگ مهر و مهربانی ها بگرییم
بیا تا در بر هم در دل شب به حال انجماد همزبانی ها بگرییم
بیا با من بیا هم بغض شبهای خیال انگیز بی پایان تنهایی
که روی این زمین پر ز نیرنگ لبالب به یاد کوچ سبز آسمانی ها بگرییم
نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت
وقتی که رفتی عشق من در دام غم زندان شدم
همدم این روزهای سرد بی پایان شدم
دیگر آن چشمه ی جوشان سخن مرد
دست در دست غم و مخمور و بی سامان شدم
گفتم پریشانم ببین بر سر پیمانم ببین
پیمان شکستی و ندیدی که چه بی ایمان شدم
گر تو مهم بودی به شب مهر تو بودم در طلب
رفتی و آیینه شکست رفتی و بی ماهان شدم
شراب شعر من اگر دیگر نمی جوشد چنان
علت تویی طرار ره بی جان و بی جانان شدم
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
چه شب هایی !
چه شبهای بلند سرد تنهایی
چه تبهایی از این سرما تن امید من کرده است !
چه بیهوده چه بی روزن
در و دیوار این خانه
مرا از برف و از سرما حفاظت میکنند
افسوس
که سرما در درون ما درخت ÷یر بی بار است!
چه سودم بیت غم وقتی که عشقم بر سر دار است؟
چه سودم این دعا و ورد روحانی سرایم دیر بی یار است!
نه فردا حتمی و حتی نه این یک دم
نمیدانم چرا اما می گویند
فرصتها برای عاشقی بسیار بسیار است...
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 17:2 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
به سرخي تبسم و جادوي نگاهت وقتي كه زنجيري مرداب ترديد شدم تنها ترين بودم بي شانه هاي هيچ مردي !
به سبزي احساسم و دام افسون نيازت آن دم كه از كوه مخالفت اغيار _ با جان كندن _ بالا مي رفتم دستانم خالي ترين بودند خالي از حمايت هيچ مردي ! به بي رنگي حست و نفس نفس زدن هاي عشقم ترديد مرا كشت ...
برخيز كوه باش
با طوفان به پيكار با آفتاب يار
پروانه شدن يعني پاره كردن پيله ،به جان بي جان شاپرك آرزوهايم مردند
روياهايم
در حسرت من و ترديد تو...پس ديگر خواب خود را به هم نزن بخواب...تو بخواب...
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت
ديدي كه يار مرا تنها گذاشت و رفت
آنكه مي زد دم از عشق ماندگار گذاشت و رفت
دانست كه عشق هوا است براي من
زين سبب عاشق شيدا بي قرار گذاشت و رفت
دردا ندانست او رو گرداندنم از ناز است
محرم نبود به سر عشق بي اصرار گذاشت و رفت
مي گفت كه زخمي آمدم از گلستان عشق
عادت نداشت به گل بي خار گذاشت و رفت
از عادت به عشق و از عشق به عادت رسيدم و رسيد
فارق از درد اين دل بيمار گذاشت و رفت
ورد لبهايم بود هر دم دوست مي داردمت يارا
حقير كرد شكوه عشق را ز تكرار گذاشت و رفت
نوشته شده توسط شیوا در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت
يادم نيست اين نوشته رو از كجا پيدا كردم ولي چون قشنگ بود گذاشتمش اينجا اگه صاحبش ناراضيه ببخشه و حلالمون كنه! نامه ي يک مرد براي همسرش : براي همه لحظات جادويي متشكرم ! متشكرم براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي. براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي. براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي. براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي. براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي. براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي. براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي. براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي. براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي. براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي. براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم" براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي. براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي. براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي. براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي. براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي. براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي. به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه : لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم " آغوش من هميشه براي تو باز است. هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم. هميشه پشتيبانت هستم. من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود. فقط كافي است چيزي از من بخواهي , بلافاصله از آن تو خواهد شد. مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم. من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي. در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي. هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم. همين الان در فكر تو هستم. تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري. من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است. هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن. من هنوز در چشمانت گم شده هستم. تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 23:4 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
اگر در کهکشانی دور دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک دل من در تمام لحظه های عمر به یادش می تپد پر شور
نوشته شده توسط شیوا در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها